415_ انرژی زندگی را به آسانی هدر می دهیم!
انرژی زندگی را به آسانی هدر می دهیم!
صبحی زود پيش از طلوع خورشيد، مردی ماهيگير به رودخانه رسيد. در ساحل به چيزی برخورد كرد كه به نظر كيسه ای از سنگ می آمد. كيسه را برداشت، تورش را در كناری نهاد و در ساحل منتظر طلوع خورشيد شد.
او منتظر دميدن شفق بود تا كار روزانه اش را شروع كند. با تنبلی سنگی از آن كيسه در آورد و به ميان رودخانه ی آرام پرتاب كرد. سپس سنگی ديگر انداخت و يكی ديگر.
در سكوت بامدادی صدای برخورد سنگ با آب برايش خوشايند بود، پس يكی يكی سنگ ها را به درون رودخانه پرتاب كرد.
خورشيد به آرامی بالا می آمد. تا اين وقت او تمام سنگ های آن كيسه را به جز يكی كه در كف دست نگه داشته بود، به ميان رودخانه انداخته بود.
وقتی كه در نور خورشيد به آنچه كه در دست داشت نگاه كرد قلبش تقريباً ايستاد، نفسش بند آمده بود!
يك قطعه الماس در دست داشت. او يك كيسه از اين الماس ها را به رودخانه پرتاب كرده بود، اين آخرينش است كه در دست دارد. فرياد كشيد. گريه كرد. او اتفاقی به چنين گنجينه ای برخورد كرده بود. ولی در تاريكی، ناخواسته، تمامش را دور انداخته بود.
به نوعی ماهيگير خوش اقبال بود، هنوز يكی باقی مانده بود. پيش از اينكه اين يكی را نيز دور بيندازد، نور دميده بود.
ما عموماً اينقدر هم خوش اقبال نيستيم. تمام زندگيمان طی می شود و خورشيد هرگز نمی دمد، صبح هرگز در زندگی مان وارد نمی شود. آن نور هرگز فرا نمی رسد و ما تمام الماس های زندگی را پرتاب كرده ايم و پنداشته ايم كه آنها قلوه سنگ بوده اند.
دوست من، بیا من و تو هم ببنیم المـاس هـای زنـدگی را که خـدای
مهربان بر سر راهمان گذارده تا کی می خواهیم دور برزیزیم!!؟؟
شاد باشید ــ پارسا