بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ‌ای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب می ‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته ‌ست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می ‌آید از نامم هنوز
در ازل داده ‌ست ما را ساقی لعل لبت جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم‌ هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

آب حیوان می‌رود هر دم زاقلامم هنوز

می مانم می آیی ! 

با هزاران احساس، اما با تو سخن گفتن نتوان

از ژرفای نگاهت افق امید جوانه می زند و لبخند زیبایت، جرات می بخشد

اما همچنان باید با بند بند عرف روزگار، دست و پنجه نرم کرد

هر آئینه بر بلندای رویاها می ایستم و تو را نظاره می کنم

که دست در دست عصرگاهان، می آیی با دلی پر از عشق و  لبریز از امید

پس منتظرم تا باز آیی.

************

ای خدایی که اشك ها و لبخندها از كرامت بی بديل توست

خدایا، ای سرچشمه مهر و صفا، ای داور لطف و وفا

 خدایا، هرگز نگویمت که دست من گیر! عمریست گرفته ای، مبادا رها کنی

  شاد باشید ــ پارسا