418_ می مانم می آیی !

| بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز | بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز |
| روز اول رفت دینم در سر زلفین تو | تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز |
| ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من | در میان پختگان عشق او خامم هنوز |
| از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن | میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز |
| پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب | می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز |
| نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو | اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز |
| در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت | جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز |
| ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان | جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز |
| در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش |
آب حیوان میرود هر دم زاقلامم هنوز |
می مانم می آیی !
با هزاران احساس، اما با تو سخن گفتن نتوان
از ژرفای نگاهت افق امید جوانه می زند و لبخند زیبایت، جرات می بخشد
اما همچنان باید با بند بند عرف روزگار، دست و پنجه نرم کرد
هر آئینه بر بلندای رویاها می ایستم و تو را نظاره می کنم
که دست در دست عصرگاهان، می آیی با دلی پر از عشق و لبریز از امید
پس منتظرم تا باز آیی.
************
ای خدایی که اشك ها و لبخندها از كرامت بی بديل توست
خدایا، ای سرچشمه مهر و صفا، ای داور لطف و وفا
خدایا، هرگز نگویمت که دست من گیر! عمریست گرفته ای، مبادا رها کنی
شاد باشید ــ پارسا
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۹ ساعت 20:55 توسط پارسا
|